تبليغاتX
شمارش معکوس

saman-youngwriter

سامان بهاروندی

saman-youngwriter

http://saman-youngwriter.blogfa.com

شمارش معکوس

شمارش معکوس

شمارش معکوس

تمام داستان ها و دستنوشته هایم تقدیم به کسی که از او الفبای نوشتن را آموختم.
تقدیم به استاد کرم رضا تاج مهر
************************
ياد دارم يك غروب سرد سرد ...

ميگذشت از کوچه مان یک دوره گرد:

دوره گردم ، كهنه قالي ميخرم

دست دوم جنس عالي ميخرم

گرنداري كوزه خالي ميخرم ...

كاسه و ظرف سفالي ميخرم

اشك در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهي کشید بغضش شكست

اول سال است و نان در خانه نيست

اي خدا شكرت ولي اين زندگيست؟!

بوي نان تازه هوش ما را برده بود ...

اتفاقا مادرم هم روزه بود ........

چهره اش ديدم كه لك برداشته

دست خوش رنگش ترك برداشته

سوختم ديدم كه بابا پير بود...

بدتر از اين خواهرم دلگير بود .

مشكل ما درد نان تنها نبود؛

حتم دارم كه خدا آنجا نبود!!!

باز آواز درشت دوره گرد ...

پرده انديشه ام را پاره كرد :

دوره گردم ، كهنه قالي ميخرم

دست دوم جنس عالي ميخرم

خواهرم بي روسري بيرون دويد؛

گفت: آقا سفره خالي ميخريد!!! داستان کوتاه

شمارش معکوس

شمارش معکوس
داستان کوتاه
وقتی شجریان وارد کار می شود
وقتی شجریان وارد کار می شود


شعر اعتراضی استاد که حرف دل خیلی هامان را می زند اما ....



تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان‌کن
ندارم جز زبان دل، دلی لبریز از مهر تو 
ای با دوستی دشمن

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی‌ست
زبان قهر چنگیزی‌ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید

برادر! گر که می‌خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان‌کش برون آید

تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟
اگر جان را خدا داده‌ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه‌ی غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق‌گویی و حق‌جویی
و حق با توست
ولی حق را، برادر جان
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست...

اگر این بار شد وجدان خواب‌آلوده‌ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار...

آهنگ و آواز: محمدرضا شجریان
    تنظیــم: مجید درخشانی
    شعــر: فریدون مشیری

دانلود  تصنیف زبان آتش


+ نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 11:8 توسط سامان بهاروندی |
لیلا مثل من آرام بخواب

لیلا مثل من آرام بخواب


بدنت گرم بود لیلا. یعنی گرم گرم که نه ولی باور کن گرم بود. شاید هم اصلا من خیال میکردم که گرم است. آخر همه می گویند آدم اینجوری که میشود یعنی مثل تو میرود آن دنیا بدنش سرد می شود. سرد سرد عین یخ. البته همه که چه عرض کنم، لابد همه برای من خلاصه می شود در در و دیوار این خراب شده و آن بی بی ی فلک زده که خودت هم میدانی که حسابش جداست.

البته حساب خودت هم جداست لیلا، این را همان روز فهمیدم. همان روز که طاقباز افتاده بودی پشت دیوار خانه. آدم دروغگویی نیستم راستش را میگویم، یعنی راست راستش را آخر خودم اول تورا ندیدم بی بی بود که دید. میگفت صبح الاطلوع که بی بی رفته پیش مرغ و خروس هایش و لابد مجنون دیده ات. بیچاره لابد خبال کرده است که جنی پری چیزی دیده است. ولی بعدش شاید خیال کرده زن خرابه ای فاحشه ای چیزی هستی. حق هم داشته تو هم اگر کله ی سحر یک نفر را ببینی که طاقباز افتاده پشت خانه ات و بعضا خونی چیزی یا حتا جای کتک کاری روی بدن بلوری اش نیست و البته آن لباس ها حتما از این فکر و خیال ها میکردی لیلا ....




ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت 12:27 توسط سامان بهاروندی |
جاده ی نحس

جاده ی نحس


تا قبرستان ده دویست،سیصد متری بیشتر نمانده بود. دنده راعوض کردم. معمولن عمل کلاجم توی سربالایی ها زیاد خوب نیست. ماشین چند بار ریپ زد ولی خاموش نشد. سرم را که برگرداندم، ترس را توی چهرهی مینا دیدم.

گفتم : چی شده؟ حالت خوب نیست؟

کمی انگار دلشوره داشت.اولش انگار نمیخاست حرف بزند اما بعد با دستهایش کمی موهاش را زیر روسری مشکی اش قایم کرد و گفت: به نظرت خاکشون کردن؟

خندیدم. آنقدر خندیدم که کم مانده بود یکی بخاباند زیر گوشم. با خنده گفتم:

- آخه آدم حساب چندتاشون رو خاک کنن؟ یکی،دوتا،سه تا ...

ناراحت شده بود. شاید برای اینکه من نفهمم ناراحت شده چشم دوخت به ده که خانه هایش با وجود تاریکی مطلقشان یکی دوتاشان از این فاصله به چشم می آمدند. لابد داشت به این فکر میکرد که ننه بابا هامان آق مان نکرده باشند یا بعد از گورکن قبرستان نوبت کی شده ...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 14:54 توسط سامان بهاروندی |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا