اگر ساطور را رها کنم
اگر ساطور را رها کنم

او از شاملو مي گفت ، من از فريدون مشيري . او از نيما مي گفت ، من از سهراب . اگر سيگارهاي مان هم ديپلمات بود، آن هم با نيكوتين دوازده كه ديگر هيهات . او سر از كيلدر و دولت آبادي و سلوچ درمي آورد ، ومن مي ماندم ،آلبر كامو، كافكا ويكي دوتا ديگر را رديف مي كردم و قضيه ي حسين كرد شبستري را برايش تعريف مي كردم. البته نا گفته نماند که بوف كور راهم خوانده ام .امكان ندارد توي حرف هايم از بوف كور يا حتا چند تا از كارهاي چوبك و احمد محمود مثال نياورم اما اونه ،هميشه توي حرف هايش خودش بود. مثل من با حرفهاي چند نفر ديگر كار را راس وريس نمي كرد. خودش نظريه مي داد وبعد يا ردش مي كرد ويا تائيد. براي بانو از بر مي خواند .از شاملو كه خوراكش بود گرفته تا از عمه ي من .
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 9:55 توسط سامان بهاروندی
|